ماه مبارک در قدیم

baba2

خاطراتی از ماه مبارک رمضان ازگذشته نچندان دور دخرآباد

          آنزمان از برق رادیووبلندگو مسجد وساعت بشکل عمومی خبری نبود ؛ مردم با سحرخوانی یک نفر که سحرخوانی میکرد بیدار می شدند ومعیار پایان وقت سحر سفیدزدن یا طلوع شفق سحر بود .

          یک نمونه از گفتگوزن و شوهر حکایت ازقصه دارد

           زن: سحر بِویَشدِوَ

          مرد: چرا واژِ بِویَشدِ

          زن : انگاری هوا سِبِب بِبییه

          مرد: خوب بِری یا هَکِ تا بِخیریم

خدایش بیامرز پدرم محمدعلی تخوا افتخار سحر خوانی را داشت او در این باره خاطره ای تعریف میکرد جالب وشنیدنی او میگفت : یکبار که دعای سحر میخوندم امرالله  (کدخدای ده) صداشو بلند کرد و گفت : ممدلی انومگو سرشومو  یعنی هنوز که سرشب داری دعای سحری میخونی

مادرم در باره روزگرفتن در ماه مبارک و کشاورزی میگوید :

بابای خدا بیارزم (دایی رمضون) خیلی معتقد بود و در هر شرایطی روزهاش ترک نمیشد حتی یک تابستان بسیار داغ که به کشاورزی مشغول بودیم و تشنگی به او فشار اورده بود پاهاشو گذاشت تو جوب آب رون و گفت : گود بکشه بکش مو روژِم نخورن 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *